اگر بخواهيم تحليلى از آن اوضاع داشته باشيم، به نظر من بزرگ ترين آفت آن دوران اين بود كه با سياست هاى استعمارى گذشته و به خصوص دوران 50، 60 ساله رژيم پهلوى، كارى كرده بودند كه توده مردم مسلمان و افراد متديّن را از صحنه سياست خارج كرده بودند. ما خيلى چيزها از آن دوران به ياد داريم،

اما شايد اين نكته‌اى را كه به آن اشاره كردم، دوستان كم تر به آن توجه داشته و يا در خاطرشان نباشد. اين مسأله يك بلاى مهمى بود كه به جان ملت ما انداخته بودند. طورى سياست گذارى كرده بودند كه كارهاى سياسى و امور اجتماعى اين كشور به دست يك عده به قول خودشان نخبگان افتاده بود؛ نخبگانى كه شايد بيش از هشتاد درصد آنها تحصيل كرده امريكا بودند و يا در ايران در دانشگاه هايى تحصيل مى‌كردند كه زير نظر امريكايى ها اداره مى‌شد. از جمله اين دانشگاه ها دانشگاه شيراز و دانشكده مديريت تهران (محل فعلى دانشگاه امام صادق) بودند. رييس دانشگاه شيراز را بايد با موافقت سفارت امريكا تعيين مى‌كردند و برنامه هايش هم از آن جا مى‌آمد. خيلى از دانشگاه هاى ديگر را هم برنامه هايش را به طور غيرمستقيم امريكايى ها تنظيم مى‌كردند. به هر حال سياست گذارى كشور عملا به دست اين نخبگانى بود كه اكثريت قاطع آنها را امريكايى ها تربيت كرده بودند. البته اصل اين سياست، كه بسيار هم حساب شده و با برنامه بود، مال انگليس هاست و امريكايى ها هم از آنها ياد گرفتند. براى اين كه بتوانند در دراز مدت، حضور خودشان را در كشورهاى تحت سلطه و اداره امور آنها ادامه دهند، سعى كردند نخبگانى را در كشور خودشان تربيت كنند و به طور غير مستقيم آنها را شستشوى مغزى داده و آنچه را خود مى‌خواهند به آنان القا كنند.